![]() |
![]() |
|
| ساراي من چون ساري پريدي آرام و مست و تا هميشه اين درخت ايستاده مرده است |
|
در نگاه خیس و تر یکرنگ بود کاش در دیوانگی هم رهسپار مرگ بود کاش در عمق نگاه و حرفها یک سبد لبخند بود کاش این دل تنگ بی خبر از غم بود...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:21 توسط سارا |
|
|
به روح مرده ام جان مي بخشد نگاهت چون ستاره اي دنباله دار تا عمق وجودم رسوخ مي كند صدايت چون صداي جويباران قلبم را مثل بلور ميكند... و دستهايت چون خورشيد تابان گونه هاي پاكم را مي سوزاند......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:55 توسط سارا |
|
|
هميشه تنهاست آرميده ساكن و بدون حركت... جاي پاي هر نا مردي بر قلبش را فراموش كرده و جاي پاي احساس را باقي ميگذارد... تا به حال به تكه هاي كنده شده ي سنگ فرش خيابانها نگريسته اي؟؟؟ جاي پاي احساس را با خود بر ميدارند تا نامردي بر احساس حك شده بر قلبشان قدم نگذارد.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:10 توسط سارا |
|
|
اما عطر تو چیز دیگریست... شعرهارا می جویم اماحرف تو چیز دیگریست... زمان را می پویم امابودن تو چیز دیگریست... ماه را می بینم اما روی تو چیز دیگریست... تو دریابم ای نجات بخشم از غمها که با تو بودن چیز دیگریست...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:8 توسط سارا |
|
|
تو تمام فرازونشیب ها تو تمام سختیها... دلم با وجودش قرص بود با اینکه می دانستم او یک سایه است با اینکه می دانستم او یک وهم است... و در دره ی عمیق تنهایی او نیز رهایم میکند... و من سالهاست که هم آغوش دست های سرد تنهایی ام!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:30 توسط سارا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:56 توسط سارا |
|
|
ای جاده های گمشده در مه! ای روزهای سخت ادامه! از پشت لحظه ها به در آیید! ای روزهای آفتابی! ای روز آمدن! ای مثل روز آمدنت روشن! این روزها که می گذرد هر روز در انتظار آمدنت هستم! اما با من بگو که آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:48 توسط سارا |
|
|
ای چشمهای مغرور! این روزها که جرات دیوانگی کم است بگذار باز به تو برگردم! بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم! بگذار در خیال تو باشم! بگذار.... بگذریم! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:16 توسط سارا |
|
|
تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود آی.... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:17 توسط سارا |
|
|
دست دادن معنی رفاقت نیست... بوسیدن قول ماندن نیست... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست... زندگی دفتری از خاطره هاست...... یک نفر در دل شب... یک نفر در دل خاک... یک نفر همدم خوشبختی هاست... یک نفر همسفر سختی هاست... چشم تا باز کنیم... عمرمان می گذرد... .....ما همه همسفریم.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:40 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|